یکی از پشیمونی های زندگیمه قطعا که بهش نزدیک نشدم سارا بهترین بود ولی جنـ ده بازیاش خیلی زیاد بود.مطمئنم که با کسی بود وحتی دیدمش که با تلفن باهاش حرف میزد و لبخند میزد از همون لبخندا...هروقت تو کتابخونه همو میدیدیم به سلام اکتفا میکردم و بی محلش می کردم و اونم هی میرفت و میومد سر جاش بند نمیشد موهای طلاییش زیر آفتاب نورگیر برق میزد گاهی صدای خنده ش میومد من نگاهش نمیکردم سرم رو کتاب بود و چشمام نیمه باز مثل پسرا دیدش میزدم سارا فقط منو یاد کسی مینداخت همین...حتی شماره ش رو نگرفتم حتی روز آخر بهش سلام نکردم حتی فامیلیشو یادم نمیاد من فقط به ژنیا فکر میکنم با قد و موهای کوتاهش و با لب های باریکش و صورت بی رنگش با اخلاق سردش .سرشو گذاشته بود رو شیشه اتوبوس هندزفری تو گوشش بود و چرت میزد زبون هیچ کس رو نمی فهمید حوصله ش سر رفته بود منم فقط محو تماشای صورت استخونیش بودم میدونستم داره میره میخواستم بهش همه جا رو نشون بدم اما اون دوست داشت بریم خرابه ها رو بگردیم زیر درختای بدون برگ عکس بگیریم و سیاه سفید چاپشون کنیم که بزنه به دیوار اتاقش اختلاف سنیمون زیاد بود ولی خیلی بچه میزد ادعاش میشد انگلیسی رو کامل بلده ولی دروغ میگفت من عاشق اشتباهاتش بودم با این که خودم به مکالمه مسلط نبودم از حرف زدن باهاش لذت میبردم ته لهجه روسی داشت اگه به لهجه ش میخندیدم روش رو ازم بر می گردوند و به سمت پایین یا رو به دیوار لبخند میزد...ژنیا مال من بود به خاطر من کیلومترها راه رو پرواز کرده بود به خاطر من سیگار نکشید بستنی میخورد اونم تو سرما چون من هوس کرده بودم و واسه یه نخ سیگار به خودش میپیچید ولی دنبال من تو پارک میدوید انگار بچه شده بودیم...رفت ولی باز میاد.میگفت دوست داره باز بریم خرپشته کنار کتابخونه داغونش که تارعنکبوت بسته باهم آهنگ گوش کنیم و مانگا بخونیم(من هیچی ازشون نمیفهمیدم...برام تعریف می کرد)...دقیقا یادم نمیاد کی بود واسه اولین بار باهاش صحبت کردم با اون صدای خش دارش که با هیجان تعریف میکرد رفته کنسرت بی وی بی...و اون هزارتا عکس محوی که برام فرستاد و چندوقت بعدش که گفت میخواد بیاد و...
http://acid-flower.blogfa.com/post/7
برچسب:
نویسنده: نیکا فلاح